به دریایی گرفتارم که موجش عالمی دارد
نازنینم: تو که در آن فرا دست ، با زندگی عجین بودی و هم آغوش خوشبختی ، اگر آمدی... برای من ، گرمی ِ شانه هایت را بیاور و مهربانی دستهایت تا بگویم در این تنهایی و تاریکی مطلق ِ فرو دست ِ دلتنگی از پس ِ روز های بدون تو چه بر سر من گذشت... بگذار بعد از آن همه نگرانی ، لحظه های سرد و کور ، فریادهای شبانه ی تو کجایی، بغض های گره خورده با هق هق ، سر به آرامش ِ زانوی تو بگذارم و در خواب روم . دریا خیلی قشنگه اما وقتی قشنگتره که تو ساحلش ، تو کنارم ایستاده باشی . صدای امواجش خیلی آرام بخشه ، اما آرامبخش تر می شه اگه ، تو گوشم زمزمه کنی که هیچ وقت نمی ری ... نوازش دستای تو از نوازش نسیم دریا کمتر نیست بمون ای بهانه موندن که دریای من تویی. تو یه غروب خسته از دلتنگی برات نوشتم : " آخر یه روز دق می کنم فقط به خاطر تو " فکر می کنم الان همون لحظه دق کردنه که از راه رسیده آخه هر چی فریاد می زنم صدام به جایی نمی سه ... من از نگاه مانده به در خسته ام عزیز رویایی تویی تمام امیدم بگو که می آیی همای سعادت من : چه می شد اگر فقط برای یک بار طنین صدای گرم و مهربان تو ، این سکوت وهم آلود شبهای تنهایی مرا می شکست؟ چه می شد اگر این آرام و قرار رفته از دلم ، با آمدنت بر می گشت ؟ چه می شد اگر این هوای همیشه سرد ِ نبودن تو به گرمای وجودت رنگ می باخت؟ چه می شد اگر می آمدی و این چشم انتظاری مانده در نگاهم را برای همیشه محو می کردی؟ چه می شد اگر یک بار دست نوازش تو به پریشانی دل من آرامش عطا می کرد؟ مهربان من : نیستی تا ببینی این "چه می شد ها" و " اگر ها " پشت پرچین تنهایی و دلتنگی ِ من چه بر سر من می آورند...!!! کاش می دانستی اندوه ِ نبودنت چه می کند با دل من ...... پرچم كمك داور سرنوشت مدتهاست به علامت در آفسايد ماندن شاديهايم بالاست. سرنوشت حتی ثانيه ای وقت اضافی برای باز پس گرفتن انتقامم از غم تو منظور نكرد. قلب من بيشترين گل را از تو خورد، تو دروازه ی قلبم را با مهارتی عجيب گشودی و ترجيح دادی كه دروازه ی سكوتم همچنان بسته بماند. شنيدم كه تكل(پشت پا) از پشت كارت قرمز دارد، نمي دانم آن زمانی كه سرنوشت به تنها بخش باقی مانده از آرزوهای من پشت پا زد ، داورها كجا بودند؟ هيچ كس حتی كارت زرد نشانش نداد، چرا هيچ داوری خطاهای سرنوشت را نمی بيند؟ مهربانم!سكوت تو خطای مسلمی است كه پنالتی دارد، غمت آرزوهايم رادرو كرد، مدتهاست كه تو دفاع آخر يا همان عقل مرا به شدت مصدوم كرده ای، ياد تو دايم با ضربه های آزاد درست كنار دروازه های قلبم آتش به جانم می زند. حقا كه دروازه ی خود را بستی و نقطه ضعف دل رسوای مرا يافتی،...! قضيه يك كرنر ساده نيست،تو از همه طرف به من گل زدی، درد و دلهايم را به اوت نزن، به خدا اينها شوتهای هوايی يك نفس نيستند، ضد حمله هم نيستند كه دفعشان ميكنی، خوب من نگذار فراق تو در همين بازي نخست از دور شركت كنندگانم درمسابقة زندگی جام پيكار حذف كند، عزیزم تو چه آسان مرا از اوج جدول آرامش به دسته آخر دلواپسی فرستادي من فقط از تو گل خوردم، حالا كه دركم می كنی با مهربانيت برايم از تقدير ، آوانتاژ بگير، ياد ِتو در بين نود دقيقه صبوری و تحمل هم رهايم نمی كند، تو را به خدا تجديد نظر كن،تو ديگركارت قرمز نشانم نده، كسی كه خودش يك كارت زرد هم ندارد آن قدر مهربان است كه گمان نمی كنم به كسی كه خطايش تنها ياد اوست قرمز دهد، مهربانم!محرومم نكن،بگذار تماشايت كنم تا زندگی كنم، من با ديدار تو زمين دنيا و توپ تقدير را خواهم بوسيد. و با افتخار به عنوان پيش كسوتی در عشق برای هميشه با جام زندگی خداحافظی خواهم كرد. اگر« تو» نبودی کدام واژه مرا تا عروج «ما» می برد؟ اگر تو نبودی سلام را که به لبخند پاسخش می داد؟ نگاه منتظرم، راه را بر نگاه که می بست؟ زپشت پنجره، چشمان من که را می جست؟ اگر «تو» نبودی، کدام واژه به لب های من گره می خورد؟ سرای خاطره ام، رازدار که می بود؟ اگر «تو» نبودی، دلم هوای که می کرد؟ سفر به یاد که، آغاز می توانستم؟ اگر «تو» نبودی، فضای خاطره ام، عطر یاد که را داشت؟ کدام واژه بجای «تو» ورد لب می شد؟ اگر «تو» نبودی، دل غمدیده را چه کس می برد؟ کدام خنده مرا جان تازه ای می داد؟ کدام شرم نجیبانه، آتشم می زد؟ کدام بغض غریبانه، گریه سر می داد؟ اگر «تو» نبودی، به شوق که آغاز می توانستم؟ به کوی که، پرواز می توانستم؟ تورا به جان سپیده، تورا به سوسن و شبنم تورا به ساقه گندم، تورا به سوره مریم تورا به نازکی یک بنفشه زیبا تورا به بارش باران، تورا به آبی دریا تورا به پاکی کوثر، تورا به عمر شبنم بی تاب تورا به رویش نیلوفرانه در مهتاب تورا به جان شقایق، تو را به لاله تب دار تورا به گرمی آتش، تورا به لحظه دیدار تورا به هق هق آرام و بی صدا سوگند بمان بمان که گر تو بمانی، بهار خوهد ماند بمان که گر تو بمانی، هزار نخواهد خواند بمان بهانه بودن، بمان دلیل سرودن بمان امید شکفتن که گر «تو» بمانی دوباره خواهم ماند، دوباره خواهم خواند برای باور فردا، شبانه خواهم راند بمان که من به شوق بودن با «تو» به آفتاب روشن فردا، سلام خواهم داد بمان، که گر تو بمانی امید خواهد ماند
کیوان شاهبداغی به سینه می زندم سر، دلی که کرده هوایت دلی که کرده هوای کرشمههای صدایت نه یوسفم، نه سیاوش، به نفس کشتن و پرهیز که آورد دلم ای دوست! تاب وسوسههایت ترا ز جرگهی انبوه خاطرات قدیمی برون کشیدهام و دل نهادهام به صفایت تو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست نمیکنم اگر ای دوست، سهل و زود ، رهایت گره به کار من افتاده است از غم غربت کجاست چابکی دستهای عقدهگشایت؟ به کبر شعر مَبینم که تکیه داده به افلاک به خاکساری دل بین که سر نهاده به پایت "دلم گرفته برایت" زبان سادهی عشق است سلیس و ساده بگویم: دلم گرفته برایت! حسین منزوی سرم پر از سنگینی دردی کهنه و طاقت فرساست مهربانم کجاست صبوری شانه هایت... کجاست گرمی نگاه و دلنشینی کلامت؟؟؟ درون هر ناله ای هزار بار اسم تو را تکرار می کنم و فراموش می کنم که رفته ای اگر آمدی برایم نوشدارویی بیاور که تحمل کنم محال ِ آمدن و ماندنت را !!!
به تنهایی قسم دلتنگ دلتنگم میان آسمان دل گرفته ، با دل ِ تنگم فقط یک پنجره راه است غروب و جمعه و پاییز!!! عجب ترکیب دلتنگی! ولی من خسته ام از حس تنهایی مرا با غم حسابی نیست. مرا با غصه کاری نیست. دلم میخواهد از فردا رها سازم خودم را از غم و دلتنگی و تشویش من از شنبه خودم را دوست خواهم داشت! کیوان شاهبداغی مرجان لب لعل تو مرجان مرا قوت یاقوت نهم نام لب لعل تو یاقوت *** قربان وفاتم به وفاتم گذری کن تابوت مگر بشنوم از رخنه تابوت یادش به خیر آن روزها که تو بودی همه جا دشتی پر از گل بود ، باغ بود ،گلستان بود ، بهار بود انگار باران امید بود که می بارید. عشق بود که از پس ِ هر گیاه فواره می زد. غروب خورشید همانقدر دل انگیز بود که طلوعش درون هر لحظه خوشبختی جریان داشت. ساز زندگی ، زندگی می ساخت با بودن تو شب و تاریکی و سکوت و تنهایی معنا نداشت . سرمای دی رنگ می باخت به گرمای حضور تو قول و قرار های امروز و فردا و .... بعد هزار وعده خوبان یکی وفا نکند ها بود. برای دلتنگی های گاه و بی گاه من دست نوازش تو شعر می سرود . همه جا ، هر چه بود مهربانی بود عشق بود لبخند بود زندگی بود ولی حالا که نیستی چهار فصلی خزان در خزانم گمکرده راهی ، با گل امید پرپر شده در دل حالی دارم پریشانتر از پریشانی موهایم در باد . بغضی که به هر بهانه جان می گیرد و می نشیند در پهنای گلو نفسی که در نبود تو به شماره می افتد. اشکهایی که اجازه فرو ریختن نمی خواهند لحظه هایم به روز مرگی دچارند برای فریاد ِ (( تو کجایی )) های من هیچ جوابی نیست گم شده ام میان خاطره ها و خیال های تو مهربانم: من این جا بس دلم تنگ است و هر سازی به گوش من بد آهنگ است ......... همه می پرسند : چیست در زمزمه مبهم آب ؟ چیست در همهمه دلکش برگ ؟ چیست در بازی آن ابر سپید ، روی این آبی آرام بلند ، که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال ؟ چیست در خلوت خاموش کبوترها ؟ چیست در کوشش بی حاصل موج ؟ چیست در خنده جام ؟ که تو چندین ساعت ، مات و مبهوت به آن می نگری ؟ نه به ابر ، نه به آب ، نه به برگ ، نه به این آبی آرام بلند ، نه به این خلوت خاموش کبوترها ، نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام ، من به این جمله نمی اندیشم . من ، مناجات درختان را هنگام سحر ، رقص عطر گل یخ را با باد ، نفس پاک شقایق را در سینه کوه ، صحبت چلچله ها را با صبح ، نبض پاینده هستی را در گندمزار ، گردش رنگ و طراوت را در گونه گل ، همه را میشنوم ، می بینم ، من به این جمله نمی اندیشم ، من به تو می اندیشم ای سرا پا همه خوبی ، تک و تنها به تو می اندیشم . همه وقت همه جا من به هر حال که باشم به تو می اندیشم. تو بدان این را ، تنها تو بدان ، تو بیا ، تو بمان با من ، تنها تو بمان ، جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب ، من فدای تو ، به جای همه گلها تو بخند ، اینک این من که به پای تو در افتادم باز ، ریسمانی کن از آن موی دراز ، تو بگیر ، تو ببند ، تو بخواه ، پاسخ چلچله ها را ، تو بگو ، قصه ابر و هوا را ، تو بخوان ، تو بمان با من ، تنها تو بمان در دل ساغر هستی تو بجوش من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش . فریدون مشیری مهربان من : چه کنم با تویی که سراب شدی و رفتی و بغض مرا گره زدی با باران پشت پنجره؟ چه کنم با این قصاص دوست داشتنت که مشت می کوبد به آرامش من ؟ چه کنم با این حسرت ِ چرا رفته ای !!! که اوج می گیرد و سنگین می شود و می بارد از گوشه چشمانم؟ . . . تو رفته ای و من با این گلایه های آلوده به درد به نوشتن می رسم و سیاهی کاغذ و کلامی نا تمام که ای کاش : رفتنت نشان آمدنی با شکوهتر باشد ماندگار تر گرمتر ......
١ـ آناني که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم نيستند.
عمده آدمها حضورشان مبتنی به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم ميشوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند.
٢ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هم نيستند.
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هويتشان را به ازای چيزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصيتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآيند. مرده و زندهشان يکی است.
٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم هستند.
آدمهای معتبر و با شخصيت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.
٤ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هستند.
شگفتانگيزترين آدمها.
در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نميتوانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتی که از پيش ما ميروند نرم نرم آهسته آهسته درک ميکنيم، باز ميشناسيم، می فهميم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگيريم قفل بر زبانمان ميزنند. اختيار از ما سلب ميشود. سکوت میکنيم و غرقه در حضور آنان مست میشويم و درست در زماني که میروند يادمان میآيد که چه حرفها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد. ![]()

![]()
مهربانم:
........ در امتداد
.......... کوچه های
...................... ممتد و
......................... بی انتهای
....................................... انتظار
..................................... ببار بر من و
.................................................. حوالی ام ![]()
![]()
گزیدم از میان مرگ ها
این گونه مردن را ![]()
تو را چون جان ، فشردن در بر ![]()
آنگه، جان سپردن را ![]()
خوشا از عشق مردن درکنارت ![]()
ای که طعم ِتو ![]()
حلاوت می دهد ![]()
حتی شرنگ تلخ مردن را ![]()

![]()

![]()

![]()



















![]()
![]()

![]()
![]()
![]()

![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |






